از نفس افتاده

عشق کافی نیست...!!!؟

آرام بگیر دلم او بی تو آرام است
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مهر 1393ساعت 10:47 توسط ممس|

توکه میدانستی با چه اشتیاقی خودم را قسمت میکنم.

پس چرا.....

زودتر از تکه تکه شدنم جوابم نکردی

برای خداحافظی خیلی دیر بود

خیلی دیر!

نوشته شده در یکشنبه پنجم مرداد 1393ساعت 12:43 توسط ممس|

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم خرداد 1393ساعت 15:43 توسط ممس|


به نظر شما دوست داشتن چه شکلیه؟


و چه طعمی داره؟


یه مثال هم بگو

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392ساعت 17:30 توسط ممس|

گر در همه دهر یک سر نیشتر است



بر پای کسی رود که درویشتر است

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1392ساعت 12:27 توسط ممس|

عاقبت  ظلم تو رو یه روز  تلافی  میکنم


اشکهامو  پاک  میکنم بادل تبانی میکنم


میاد اون  روزی که تو  قهر دلم  رو ببینی


چشمهاتو باز بکنی حقیقت رو خوب ببینی


میاد اون روزی که من نامه هاتو پاره کنم


میاد اون روزی که من غم دلمو چاره کنم


اگه اون روز  برسه من هم برات ناز میکنم


با غم و غصه و دردم  تو رو  دمساز میکنم


اگه دل تاب بیاره منم به اون روز میرسم


تو میخوای تا میتونی دل منو  خون بکنی


با رقیبام  بشینی  منو  تو   دیوونه کنی


اما هر روز  خوشی  تنگ غروبی هم داره


شبهای سردو سیاه صبح سپیدی هم داره

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1392ساعت 12:15 توسط ممس|

دیگه نمیتونم..!!!



دیگه درد خنجرهایی که از پشت میزنن



حس نمی کنم



فقط میبینم که شونه سمت چپم میلرزه



گاهی فکر میکنم



سمت چپ سینه ام میسوزه



آآآآآآآآآآآآآآآآآه


نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1392ساعت 2:49 توسط ممس|

چنان  دل  کندم  از دنیا         که شکلم شکل تنهایست


ببین مرگ مرا در خویش        که مرگ من  تماشائیست


مرا در  اوج می خواهی        تماشا کن          تماشا کن


دروغ این بودم از   دیروز         مرا   امروز         حاشا کن


در این دنیا که حتی ابر نمی گرید  به حال من


همه از من گریزانند  تو هم  بگذر از  این  تنها


فقط اسمی به جا مانده ازآنچه بودم و هستم


دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده  در دستم


گره افتاده    در کارم   به   خود کرده  گرفتارم


به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم


رفیقان  یک به یک   رفتند مرا باخود  رها کردند


همه خوددردمن بودند گمان کردم که همدردند


شگفتا از  عزیزانی  که هم  آواز  من  بودند


به سوی  اوج  ویرانی  پل  پرواز  من   بودند


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392ساعت 15:33 توسط ممس|

نه تو می مانی ونه من ونه هیچ یک از این مردم این آبادی


به حباب لب یک رود قسم


به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت


غصه هم خواهد رفت


آن چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند




نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1392ساعت 17:12 توسط ممس|

در همه جای این زمین


هم نفسم کسی نبود


زمین دیار غربت است


از این دیار خسته ام


کشیده سرنوشت من به دفترم خط عزا


از اون خطی که او نوشت به یادگار خسته ام


به گرد خویش گشته ام سوار این چرخ وفلک


بس است تکرار.تکرار ملال.زروزگار خسته ام


دلم نمی تپد چرا؟چه شوق این همه صدا


من از عذاب کوه بغض به کوله بار خسته ام


همیشه من دویده ام به سوی مسلخ غبار


از آن که گم نمی شوم در این غبار خسته ام


دلم تمام می شود سلسله روبه زوال


من از تبار حسرتم.که از تبار خسته ام


غمار بی برنده ای است قمار تلخ زندگی


چه برده وچه باخته.از این قمار خسته ام

نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1392ساعت 14:12 توسط ممس|

عشقم از اعماق قلبم


دوستت دارم


I LOVE YOU



دلم برات تنگ شده

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1392ساعت 0:23 توسط ممس|

 

الان خیلی حال وروزم خرابه نمیدونم چی بنویسم.


فقط امشب اینو بگم اونقدر بهش محکم دلمو بستم


که هر کاری میکنه کنده نمیشه


خونم از دستاش داره میچکه وپاره پاره های دلم به انگشتاش


چسبیده ولی لا مصب دل من چقدر سفتی تیکه تیکه شدی


چرا ولش نمیکنی


میدونی دلم چی میگه؟


میگه مگه بمیرم ولش کنم

.

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1392ساعت 0:23 توسط ممس|

یه کم از دیروزم بگم

دیروز تو خیابون داشتم راه میرفتم

آخه اینروزها کارم شده فقط پیاده روی

یه دفعه خودمو نزدیک کوچشون دیدم از روبرو پسر داییم داشت میومد

چند ماهی بود همدیگه رو ندیده بودیم چشممون افتاد توچشم هم

اون لبخند زد منم همینطور بعد نمیدونم یه دفعه رفتم تو چه فکری

به خودم که اومدم یه صد متری از اونجارد شده بودم

بعد که اومدم خونه یادم اومد که پسر داییمو دیدم

نمیدونم شاید سلام کرده من نشنیدم

یا هرچیز دیگه ولی چرا اون نیومد

دست بزنه به شونم بگه

هی کجایی؟؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1392ساعت 1:28 توسط ممس|

چرا؟؟؟


من که قلبمو بهت دادم


فهمیدم که عشق دروغه


من که عاشقش بودم


پس چرا؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1392ساعت 18:9 توسط ممس|

..آدمیزاد..


.هرگز نمی فهمد تا چه اندازه عاشق است


مگر زمانی که بکوشد دیگر عاشق نباشد.


نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1392ساعت 17:25 توسط ممس|

.........

................

دوستان برا نویسنده این وبلاگ پیشاپیش

فاتحه

چون پنجه های عشقم در قلبم فرورفته

وداره قلبمو تیکه تیکه میکنه

واز این پس من مرده ام

...................

...........

.....


نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1392ساعت 2:42 توسط ممس|






نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1392ساعت 19:40 توسط ممس|

گاهی باید به دور خود یک دیوار تنهایی کشید!


نه برای اینکه دیگران را از خود دور کنی


بلکه برای اینکه ببینی


چه کسی برای دیدنت دیوار را خراب میکند.

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1392ساعت 19:19 توسط ممس|

دلم گرفته

میخوام بنویسم.ولی هیچ مطلبی پیدا نمیکنم که آرومم بکنه

فقط دلم میخواد بمیرم

...........

........

...

نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1392ساعت 17:42 توسط ممس|

نوشته شده در شنبه هفتم دی 1392ساعت 0:39 توسط ممس|

نوشته شده در شنبه هفتم دی 1392ساعت 0:37 توسط ممس|

ترجمه کردن حرف دل خیلی وقت میخواد


ولی خلاصش اینه که:


عزیزمی


عشقمی


امیدمی....






نوشته شده در شنبه هفتم دی 1392ساعت 0:3 توسط ممس|

.............

.............

یه روزی به خاطر اینکه به هم رسیده بودیم

ازشوق گریه میکردم واشک میریختم وخوشبخت ترین بودم

امروز برا از دست دادنش می خندم وآتیش گرفتم.

اون گریه چی بود ؟این خنده چیه؟

اگه این عشق نیست پس چیه ؟

چرا ازم متنفره؟

چرا بهم میگه ازت متنفرم

ولی دلیلشو نمیگه؟

ای کاش مرده بودم.............

...............

....؟؟؟؟

نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1392ساعت 14:18 توسط ممس|

نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1392ساعت 14:58 توسط ممس|

بیا ماه من و یلدای من باش


شب بارانی دی ماه من باش


بیا زیباترین معشوق این شب


یه عمری با من و لیلای من باش

یلدامبارک

نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1392ساعت 14:33 توسط ممس|

روز مرگم اشک را شیدا کنید..روی قلبم عشق را پیدا کنید..روز مرگم خاک را باور کنیدروی قبرم لاله را پرپر کنید..جامه

ام را خاک وخاکستر کنید..خانه ام را وقف نیلوفر کنید..پیکرم را غرق در شبنم کنید روی قبرم لاله ها را خم کنید

روزمرگم اون رو(.....)را دعوت کنید.

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1392ساعت 23:37 توسط ممس|

امشب هر کاری میکنم مطلبم نمیاد خ بی حوصلم کلافم چرا این روزا بهتره بگم سالها تموم نمیشه؟ مگه من دارم تاوان

چی رو میدم؟ تاوان کدوم گناه رو؟ برمیگردم به عقب یه نگاه میندازم به اولین لحظه ای که وارد این دنیای مزخرف شدم

دنیای بی اعتمادی البته قبلش خوب بود هیچی جز عشق ورزیدن ندیدم خدایا؟ چرا من برا اونایی که دوسشون دارم

زودی تموم میشم؟ حالا هم دنیام شده تلافی کردن خب این یعنی چی؟ چرا نمیتونم راهمو کج کنم از یه را ه دیگه برم ؟

الان فهمیدم من محکومم محکومم محکومم محکومم محکوم..................

.

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1392ساعت 2:48 توسط ممس|

دوستان

مطالبم

اگه درهمه

چون افکارم

درهمه

اینجوری میطلبه

نمیخوام

هرکی بخونه

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1392ساعت 0:59 توسط ممس|

نفرین به توی نامرد که با زیباترین نقاب بر چهره رفیق در آمدی نفرین به آن مرامی که اینگونه به اعتمادم خیانت کرد.
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1392ساعت 23:41 توسط ممس|

در آغوش خودم هستم.....


من خودم را در آغوش گرفته ام!


نه چندان با لطافت ونه چندان با


محبت


اماوفادار وفادارررررررررر

.

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1392ساعت 23:35 توسط ممس|


آخرين مطالب
» دلم..
» جدایی
» شرابی تلخ میخواهم که مرد افکن بود زورش مگریکدم بیاسایم زدنیا وشرو شورش
»
»
» تلافی
» آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه
» نیستی..
» نه تو می مانی ونه من
» قمار بی برنده زندگی
Design By : Pars Skin